![]() |
![]() |
|
|
می شود عبور کرد بر شیشه ای و سایه ای شد.
عکس ِ عکس دید، دیگری شد. سایه ای بود... شیشه ای شد... ...می شود. -این جا که ایستاده ام انگار دنیای اطراف سفید است و سیاه. از این نگاه، در انسان ها و موقعیت هایشان و آن چه از خود باقی می گذارند اتفاقی دیگر افتاده است. تصویر نگاتیو انگار اصلی است که در نگاه به هر کس می شود به خاطر آوردش. نگاتیوی که قبل از هرگونه عملیات شیمیایی ، اصلی است از همان لحظه ای که ثبتش کرده ایم. انسان را و دنیا را همان اصل ساده اولیه اش بازدیدم جدای از همه آن تغییرات و تحولات که شکل همه مان را و دنیایمان را شکل دیگری کرده است. این جا در نگاهم سایه هایی ، سایه به سایه بر هم افتاده اند و برمن. آن چه می بینم را غرق در ابهام کرده است. این جا لکه های سیاهی بر سفیدی ، بر شفافیت شیشه وار اصل ِ اصل دنیایم با همه آن چه در آن است نقشی بسته اند و سایه هایی در پس ذهن ثبت کننده ام باقی مانده اند که انگار همه آن اصل ِ اصل ساده و شفاف ، سایه ای بیش نبوده است. ز.ا.ا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:40 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ شخصی حامد بهادرزاده
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
هر چه میخواهم ... خود خودم دولابی دل یتا یزی لوتوس یکی از اون وریها لوک خوش شانس |
|
RSS
|