![]() |
![]() |
|
|
خواب بودم که انگار کسی صدایم کرد.
بیدار می شوم و نگاهی به دور و برم می اندازم، پنجره قدی گوشه اتاق باز است و از آن یوی باران می زند توی اتاق. چند نفس عمیق مکشم و بوی باران را با تمام وجود لمس می کنم. می روم برای خودم قهوه درست می کنم. می شینم کنار پنجره به باران نگاه می کنم. ضبط صوت را روشن می کنم. به بیرون خیره می شوم و موسیقی آرام، آرام در گوش زمزمه می کند: " نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آن که او دور چو دل به سينه نزديک به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي که تر کنم گلويي به ياد آشنا من ستاره ها نهفته در آسمان ابري دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من هواي گريه با من " بی اختیار گریه ام می گیرد. جای خواندم که تنها التیام بخش تنهایی، تنها بودن است. از این تنهایی خسته ام..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ شخصی حامد بهادرزاده
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
هر چه میخواهم ... خود خودم دولابی دل یتا یزی لوتوس یکی از اون وریها لوک خوش شانس |
|
RSS
|