![]() |
![]() |
|
|
می شود عبور کرد بر شیشه ای و سایه ای شد.
عکس ِ عکس دید، دیگری شد. سایه ای بود... شیشه ای شد... ...می شود. -این جا که ایستاده ام انگار دنیای اطراف سفید است و سیاه. از این نگاه، در انسان ها و موقعیت هایشان و آن چه از خود باقی می گذارند اتفاقی دیگر افتاده است. تصویر نگاتیو انگار اصلی است که در نگاه به هر کس می شود به خاطر آوردش. نگاتیوی که قبل از هرگونه عملیات شیمیایی ، اصلی است از همان لحظه ای که ثبتش کرده ایم. انسان را و دنیا را همان اصل ساده اولیه اش بازدیدم جدای از همه آن تغییرات و تحولات که شکل همه مان را و دنیایمان را شکل دیگری کرده است. این جا در نگاهم سایه هایی ، سایه به سایه بر هم افتاده اند و برمن. آن چه می بینم را غرق در ابهام کرده است. این جا لکه های سیاهی بر سفیدی ، بر شفافیت شیشه وار اصل ِ اصل دنیایم با همه آن چه در آن است نقشی بسته اند و سایه هایی در پس ذهن ثبت کننده ام باقی مانده اند که انگار همه آن اصل ِ اصل ساده و شفاف ، سایه ای بیش نبوده است. ز.ا.ا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:40 توسط حامد |
|
|
خواب بودم که انگار کسی صدایم کرد.
بیدار می شوم و نگاهی به دور و برم می اندازم، پنجره قدی گوشه اتاق باز است و از آن یوی باران می زند توی اتاق. چند نفس عمیق مکشم و بوی باران را با تمام وجود لمس می کنم. می روم برای خودم قهوه درست می کنم. می شینم کنار پنجره به باران نگاه می کنم. ضبط صوت را روشن می کنم. به بیرون خیره می شوم و موسیقی آرام، آرام در گوش زمزمه می کند: " نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ز من هر آن که او دور چو دل به سينه نزديک به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي که تر کنم گلويي به ياد آشنا من ستاره ها نهفته در آسمان ابري دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من هواي گريه با من " بی اختیار گریه ام می گیرد. جای خواندم که تنها التیام بخش تنهایی، تنها بودن است. از این تنهایی خسته ام..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط حامد |
|
![]() نامت چه بود؟ آدم فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت محل تولد؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمین خاک آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است. قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک شاکی تو؟ خدا نام وکیل؟ آن هم فقط خدا جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ همین و بس حکمت؟ تبعید در زمین همدمت در گناه ؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ کمی زچه؟ که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی چه کس؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی... ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!! دلتنگ گشته ای؟ زیاد برای که؟ تنها فقط خدا آورده ای سند؟ بلی چه؟دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ بلی چه کس؟ تنها کس خدا در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:8 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ شخصی حامد بهادرزاده
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
هر چه میخواهم ... خود خودم دولابی دل یتا یزی لوتوس یکی از اون وریها لوک خوش شانس |
|
RSS
|