![]() |
![]() |
|
![]() قدمها را یکی پس از دیگری می شمردم و به پیش میرفتم.
ایستادم ،نگاهی به اطراف کردم . کویر تا بی نهایت ادامه داشت، تا آنجا که چشمانم توان دیدن داشت و در آن افقهای دور با آسمان پیوندی جاودانه بسته بود.و من همچون پاره سنگی تنها که به زمین دوخته شده باشد،توان حرکت نداشتم.
راه طولانی بود ،تن خسته، دل تنها. افسوس که این مسیر زندگی بود،. باید رفت . باید رفت تا بینهایت . باید رفت تا به آسمان رسید. آخر راه آنجاست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:47 توسط حامد |
|
![]() ناگهان دردی در پشتم احساس کردم ، چشم گشودم و به گریه افتادم.نگاهی به اطراف کردم،اینجا دگرکجاست؟ باز نگاه کردم . آنها که هستند؟
غرق در این افکار بودم که گرمای آب را بر پوستم احساس کردم . آن شخص بی آنکه به درد و اندیشه من فکر کند مرا به زیر آب می فرستاد. بعد از آنکه خشک شدم ، مرا در پارچه ای سفید زندانی کردند و به جایی دگر بردند; و من هنوز از ترس و درد گریه میکردم.
ناگهان حسی دیگری در من ایجاد شد،حسی لطیف توأم با هیجان و صدایی که به گوشم میرسید این حس را دو چندان میکرد؛صدایی منظم و با احساس. دگر بار چشم گشوم،من در آغوش مادرم بودم واین صدای قلب او بود که مرا آرام می کرد.
آری ، این قصه آغاز من بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:24 توسط حامد |
|
![]() سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین :راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو بشهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نیمش ننگ ،نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ،بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ ست
و هر سازی که میبینم بد آهنگ ست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان <<هر کجا >> آیا همین رنگ است ؟
مهدی اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:17 توسط حامد |
|
|
روزی که تو رفتی
دلم از غصه شکست
چشمم آنقدر گریست
که دگر چشم نبود،
رود شد ، دریا شد،
دریایی پر از احساس شرم
پر از احساس گناه
که چه کردم با تو
که چه کردم با خود
که چه شد آن همه احساس دلم
که چه شد آن همه عشق و طلبم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:31 توسط حامد |
|
|
او آمد، او عهدی داشت که باید به آن عمل می کرد. او آمد ، چون کسی منتظرش بود. او آمد، چون کسی به او احتیاج داشت. او آمد، اما خیلی دیر آو آمد، اما آنقدر دیر که نیمه اش رفته بود. او آمد، می دانست که دیر شده. نشست. با خود فکری کرد . خاطراتش را مرور کرد. نیشخندی زد. او رفت. تنها تر از قبل بدون نیمه ی خود ، بدون امید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:44 توسط حامد |
|
|
شبی خواهم رفت
شبی خواهم رفت، تنها ،بی کس . تنها تر از خود ،در آن شب تاریک سایه ام نیز مرا بدرود گفته است.
شبی خواهم رفت، خسته تر از همیشه. آنقدر خسته ام که تنها تن خسته ام را توشه راه خود کرده ام
شبی خواهم رفت، از اینجا. این خواستگاه من نبود.
شبی خواهم رفت، به نا کجا آباد. به هیچ آبادی و ویرانه ای دل نخواهم بست
شبی خواهم رفت، از این مجمع دیوانگان. دیوانگانی که خود را فرزانه می دانند و جز خود را دیوانه می پندارند
شبی خواهم رفت، بی چراغ و فانوس. حتی بدون نور مهتاب
شبی خواهم رفت
خواهی دید |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:33 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ شخصی حامد بهادرزاده
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
هر چه میخواهم ... خود خودم دولابی دل یتا یزی لوتوس یکی از اون وریها لوک خوش شانس |
|
RSS
|