تبليغاتX
دوتا کلوم گف دل
هی فلانی!
زندگی
 شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک .
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد.

مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:3  توسط حامد | 
تا حالا به این فکر کردی که چند بار کاری را بری دیگران کردی که مزد زحمتت را گرفتی(مادی یا معنوی)؟
تا حالا چند بار کار بی مزد برای بقیه کردی ؟
تا حالا چند بار دیگران بجات و در حضورت برات تصیم گرفتن ؟
تا حالا چند بار دیگران به نظرت اهمیت دادن؟
تا حالا چند بار دیگران اصلا به حرفات گوش کردن؟
تا حالا چند بار برای خودت تصمیم گرفتی ؟
تا حالا چند بار برا خودت کاری کردی؟
تا حالا چقه برا خودت زندگی کردی؟

پ.ن: دیگران وقتی نظرت را مپرسن، نموخوان نظرت را بیدونن ، مو خوان با اونا موافقت کنی(99% مواقع)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:6  توسط حامد | 


این یه قسمت از دیالوگ فیلم K-PAX هستش. اینا حرفهای پروت(Kevin Spacey) هست که از سیاره K-PAX به زمین اومده. او نگاهی متفاوت به دنیای اطراف داره و همین باعث میشه او یک انسان روانی طلقی بشه.
اطلاعات بیشتر:

http://www.imdb.com/title/tt0272152/
http://www.k-pax.com/



I want to tell you
something, Mark,

something you
do not yet know,

but we K-PAXians have been around
long enough to have discovered.

The universe will expand,

then it will collapse
back on itself,

and then it will
expand again.

It will repeat
this process forever.

What you don't know is that
when the universe expands again,

everything will be
as it is now.

What ever mistakes you make this time around,
you will live through on your next pass.

Every mistake you make...

you will live through...

again and again, forever.

So my advice to you is to
get it right this time around,

because this time...

is all you have.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:50  توسط حامد | 
خیلی وقت برام یه سوالی پیش اومده:

مشکل از منه یا از باقیا؟

خیلی وقته در روش فکر مکنم.
بضی وختا یه چیزایی از بقه میبنم که انگشت به دهن ممونم ، یعنی واقعا هیچ درد دیه ای ندارن.

آخه مشکل اینه که فقط اونا نیستن، از قدیم اینجور کسا پر داشتم ، شاعر خو همه از دم این کاره بودن.

اینجا که آدم به خودش شک مکنه، مشه قضیه اون دیونه که ازش پرسیدن چرا اوردن تیمارستان. گفت من خیا مکردم همه دیونه هستن باقیا مگفتن من دیونه ام ، آخرش اکثریت برنده شدن.

من نمفهم یعنی تو زندگی خیلیا هیچ دردی به جز رابطه با جنس مخالف و عاشق شدن و در هجران سوختن نیست؟!؟!

الله اعلم


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:12  توسط حامد | 
شیطان را گفتم: «لعنت بر شیطان»!
 لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:42  توسط حامد | 
باران میبارد

آسمان یاد من کرده

من یاد دلتنگی هایم

عمری ست که دلم گرفته است

دیگر کار دلگیری من از روز و هفته و ماه بدرست

از این زندگی خسته ام

دیگر توان ایستادنم نیست............

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:33  توسط حامد | 
می شود عبور کرد بر شیشه ای و سایه ای شد.
عکس ِ عکس دید،
دیگری شد.
سایه ای بود...
شیشه ای شد...
...می شود.
-این جا که ایستاده ام انگار دنیای اطراف سفید است و سیاه. از این نگاه، در انسان ها و موقعیت هایشان و آن چه از خود باقی می گذارند اتفاقی دیگر افتاده است. تصویر نگاتیو انگار اصلی است که در نگاه به هر کس می شود به خاطر آوردش.
نگاتیوی که قبل از هرگونه عملیات شیمیایی ، اصلی است از همان لحظه ای که ثبتش کرده ایم.
انسان را و دنیا را همان اصل ساده اولیه اش بازدیدم جدای از همه آن تغییرات و تحولات که شکل همه مان را و دنیایمان را شکل دیگری کرده است.
این جا در نگاهم سایه هایی ، سایه به سایه بر هم افتاده اند و برمن.
آن چه می بینم را غرق در ابهام کرده است. این جا لکه های سیاهی بر سفیدی ، بر شفافیت شیشه وار اصل ِ اصل دنیایم با همه آن چه در آن است نقشی بسته اند و سایه هایی در پس ذهن ثبت کننده ام باقی مانده اند که انگار همه آن اصل ِ اصل ساده و شفاف ، سایه ای بیش نبوده است.
ز.ا.ا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:40  توسط حامد | 
خواب بودم که انگار کسی صدایم کرد.

بیدار می شوم و نگاهی به دور و برم می اندازم، پنجره قدی گوشه اتاق باز است و از آن یوی باران می زند توی اتاق. چند نفس عمیق مکشم و بوی باران را با تمام وجود لمس می کنم.

می روم برای خودم قهوه درست می کنم. می شینم کنار پنجره به باران نگاه می کنم.

ضبط صوت را روشن می کنم. به بیرون خیره می شوم و موسیقی آرام، آرام در گوش زمزمه می کند:
" نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من "

بی اختیار گریه ام می گیرد.

جای خواندم که تنها التیام بخش تنهایی، تنها بودن است.

از این تنهایی خسته ام.....
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35  توسط حامد | 




نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین

جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل؟ آن هم فقط خدا

جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ کمی

زچه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

چه کس؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...

ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها کس خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:8  توسط حامد | 
ی چن وختی ه که دلم برا مدرسه تنگ شده، برا شما را نمی دونم ولی برا من مدرسه خونه اولم بود.
یادم یوختی که مامانم مخواس تهدیدم کنه مگف فردا نمذازم بیری مدرسه.
یادش بخیر تو دوران مدرسه خوش مگذروندم که بعدا ناراحت نباشم که عمرما حدر دادم، حالا میبینم اقه خوش گذروندم که همش دلم براش تنگمشه. چکارای که ما تو این مدرسه نکردم.


از رختن تو دفتر مشاور و زیر و روی پروندا را دروردن تا من واکسن مزنم تو... جطور.
از خراب کاری تو ازمایشکاه و  سز کار هشتن میر جلیلی ، تا پارتی گرفتن بالا دفتر معلما.
از سر به سر سبحانی هشتن و در شدن تو کلاس، تا رفتن تو پارک هفت تیر.
از ورق بازی کردن تو نماز خونه تا فوتبال بازی کردن تو نمازه خونه.
از عکس گرفتن از نماز معلما(در یک حالت خاصی بودن، بعد ها کلی غبته خوردم که چرا عکسا پاک کردم) تو روز افطاری ، تا هر سال افطاری دادن روز قبل عید فطر.
از سریال بعد افطار دیدن تو دفتر ( یک بازیگر محبوب(ز.ا) در این سریال بود، انشالا که از بهران خارج شده باشه) تا فیلم فاینال دیستنیشن دیدن قبل افطار.
از جشن گرفتن و ادای معلما را جلو خودشون دروردن تا حرمت یه چیزایی را سر کلاس نگر نداشتن(بیچار محسن فقط سرش درد مکرد).
از جک گفتن برا سبحانی تا سوت زدن و خودن سر کلاس سنجاب.
از من حیث لمجموع تا  من از اولش گفتم.
از پیچوندن نماز تا سوپر خاور.
از بوفه ماشالا تا گارد بوفه.

یادش بخیر، خداییش خیلی بچا نجیبی بودم.

یخده هم شما بگت
 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:40  توسط حامد | 

دلم گرفته،
دیه درم کم میارم
تو این مدت اقدر زیر فشار بودم که درم له مشم
با کوچکترین چیزی به گریه میفتم
یکاری کردم که توش موندم
خیلی برا جبرانش سعی کردم ولی خدا نخواست
من همه زورم را زدم ولی همه چی لحظه آخر هم موخورد
دعا کنت آخرین امیدم دیه نا امید نشه
فقط برام دعا کنت
نپرست چرا و چطو
اینایی که خوندت بین خودون بمونه
خیر سرم آخه خودومونی
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:38  توسط حامد | 

دلم گرفته است

دیر زمانیست با کسی درد و دل نکرده ام

کسی را برای درد و دل نداشتم

تمامی آشنایانم با من بیگانه اند و تمام دوستان با من غریب

کسی از آنها چون من نبود که حرف مرا بفهمد

آنها را با درد من آشنایی نبود

پس هیچشان نگفتم

با خود گفتم همه چیز را نباید گفت

شاید کسی باشد که از چشمانم بخواند

ولی هیچ نخواندند 

دیگر تنهایی مرا بس است

سکوتم را می شکنم

در این پهنه بی کران حرف دل را فریاد می کنم

شاید آن دیر آشنا نیز حرف مرا بشنود

شاید کسی بر زخمم مرحم نهد

آری می گویم، با تمام وجود ، بی واهمه

"من از این زندگی ام بریده ام

زندگی مال شما

من دگر هیچ نمی خواهم

جز یکی کنج خموش

گوشه ای خلوت و دنج

خلوتی تا به ابد"

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:41  توسط حامد | 

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد

دکلمه همین شعر با صدای خسرو شکیبایی(حتما دانلود کنت):

آفتاب می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط حامد | 

ای کاش که جای آرمیدن بودی                 یا این ره درو را رسیدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک           چون سبزه امید بر دمیدن بودی

                                                                                     خیام

 

آهنگ همین شعر با صدای استاد شجریان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:6  توسط حامد | 

قطار می رود

او می رود

تو میروی!

تمام ایستگاه میرود!

 

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام !

و همچنان

به نردهای ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

 

قطار می رود

او می رود

تو می روی!

تمام ایستگاه می رود

 

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:58  توسط حامد |